نترس از هجوم حضورم، چیزی جز تنهایی با من نیست ...

خدایا ...
خطونشان دوزخت را برایم نکش ...
جهنم تر از نبودنش جایی را سراغ ندارم ...




من که نشد تا آخر همسفر تو باشم ...

وقتي که اون نگاهت ،، عشق و با من شروع کرد

انگار که تو قلب من ،، فاجعه اي طلوع کرد

 من و تو با هم شديم ،، مثل دو تا پرنده

هميشه فکرم اين بود ،، گذشتن و پريدن ،، رفتن تا آخر راه

 به حادثه رسيدن ،، نگاه من به قله ،، به اوج آسمون بود

 پريدن از رو زمين ،، سفر به کهکشون بود

 از اون زمون تا امروز ،، ببين چي مونده از من

 نمونده حرفي باقي ،، کم شد اين من از من

ببين که من چه آسون به پاي تو شکستم

 به اين دل ديوونه راه گريز و بستم ،، توان رفتنم نيست

 من ديگه موندگارم ،، قلب شکسته من ،، پيش تو يادگارم

 ببين که من چه آسون تو اين سفر شکستم

در اوج پرواز عشق ،، رو خاک غم نشستم

 من که نشد تا آخر همسفر تو باشم

 سفر به تو سلامت ،، نشد که با تو باشم

 حالا تو اين نيمه راه ، منم که جا مي مونم

 وقتي گذشتي از من شعر وداع مي خونم .......


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1392ساعت 0:49  توسط محمد جواد  | 




دیگر تحمل نفس هایی که در اوج تنهایی با هق هق گریه بالا می آیند را ندارم..
.



+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1390ساعت 0:0  توسط محمد جواد  | 

معجزه...
 
من و تــــــــو

برای رسیدن به هم

هیچ چیز کم نداریم به غیر از یک معجزه ...!!!




چقــدر باید بگذرد؟؟

تا مـن

در مـرور خـاطراتم

وقتی از کنار تــو رد می شوم.

تنـــم نلــرزد…..

بغضــم نگیــرد…..



نقــّـــــــــاشِ خــــوبی نــــبودم...

اما

ایـــــــــــــن روزها...

به لطـــــــــــفِ تــــــــــو...

انـــتظــــــار را دیـــــــــــدنی میکـــــِـــــــشـَـم....!!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم شهریور 1390ساعت 10:18  توسط محمد جواد  | 

نیمــه ی گـمشــده ام نیستـی که بـا نیمـه ی دیگــر به جستجویت بر خیزم...

تـــو... تمـام گمشـده ی منــی ! تمــام گـمـشــده ی من ... !

 


آواز عاشقانه ي ما در گلو شكست
حق با سکوت بود٬ صدا در گلو شکست

دیگر دلم هوای سرودن نمی کند
تنها بهانه ی دل ما در گلو شکست

سربسته ماند بغض گره خورده در دلم
آن گریه های عقده گشا در گلو شکست

آن روزهای خوب که دیدیم ٬خواب بود
خوابم پرید و خاطره ها در گلو شکست

فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند
نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست

تا آمدم که با تو خداحافظی کنم
بغضم امان نداد و خدا... در گلو شکست
قیصر امین پور
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم شهریور 1390ساعت 9:46  توسط محمد جواد  | 


شاید اونجوری كه باید قدرتو من ندونستم

حرفایی بود توی قلبم ، من نگفتم نتونستم

من به تو هــــــرگز نگفتم ، با تو بودن آرزومـــــــه

نقش اون چشمای معصوم ، لحظه لحظه روبرومــــه

نیومد روی زبونم كه بگم بی تو چی هستم ؟

كه بگم دیوونتم من ! زندگیمو به تو بستم

شاید اونجوری كه باید قدرتو من ندونستم

حرفایی بود توی قلبم ، من نگفتم نتونستم

تو رو دیدم مثل آئینه ، توی تنهایی شكستی

من كلامی نمی گفتم كه برام زندگی هستی !

نمی دونستی كه چون گل ، توی قلب من شكفتی

چشم تو پر از گلایه ، اما هرگز نمی گفتی !

من به تو هــــــرگز نگفتم ، با تو بودن آرزومـــــــه

نقش اون چشمای معصوم ، لحظه لحظه روبرومــــه

شاید اونجوری كه باید قدرتو من ندونستم

حرفایی بود توی قلبم ، من نگفتم نتونستم

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم خرداد 1390ساعت 12:57  توسط محمد جواد  | 

http://error2009.persiangig.com/image/Pictue%20For%20Mina/dey89/otaghetarikdo.jpg

من تو را به کسی هدیه می دهم که از من عاشق تر باشد

و از من برای تو مهربان تر.

من تو را به کسی هدیه می دهم که صدای تو را از دور، در خشم، در مهربانی،
در دلتنگی، در خستگی، در هزار همهمه ی دنیا، یکه و تنها بشناسد.
من تو را به کسی هدیه می دهم که راز معصومیت گل مریم و تمام سخاوت های
عاشقانه این دل معصوم دریایی را بداند؛ و ترنم دلپذیر هر آهنگ، هر نجوای
کوچک، برایش یک خاطره باشد.
او باید از نگاه سبز تو تشخیص بدهد که امروز هوای دلت آفتابی است؛ یا آن
دلی که من برایش می میرم، سرد و بارانی است.

ای.... ،ای بهانه ی زنده بودنم؛ من تو را به کسی هدیه می دهم که قلبش بعد
از هزار بار دیدن تو، باز هم به دیوانگی و بی پروایی اولین نگاه من بتپد.

همان طور عاشق، همان طور مبهوت و مبهم...
تو را با دنیایی حسرت به او خواهم بخشید؛
ولی آیا او از من عاشق تر و از من برای تو مهربان تر است؟آیا او بیشتر از
من برای تو گریسته است؟؟ نه... هرگز...هرگز
ولی، تو در عین ناباوری، او را برگزیدی...
می دانم... من دیر رسیدم...خیلی دیر...خیلی...
یك بار دیگر بگذار بی ادعا اقرار كنم كه هر روز دلم برایت تنگ می شود.
روزهایی که تو را نمی بینم، به آرزوهای خفته ام می اندیشم، به فاصله بین
من و تو، ...
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم بهمن 1389ساعت 12:24  توسط محمد جواد  | 

گذشت لحظه هاي با تو بودن
و در پاييز عشقمان
نامي از دوست داشتن باقي نماند
چقدر زودگذر بود قصه من و تو
و در آنروز که دست بي رحم تقدير
درو کرد گندمزار دلهايمان را
و تهي شد همه جا از عطر گل عشق
و در کوچ پرنده هاي غمگين
در آن کوير آرزو
شاعري دل شکسته و تنها
مي نوشت شعري به ياد با هم بودن ها
شعري براي خشکيدن گلهاي عشق در مزرعه دوست داشتنها

قطره اشکي به ياد همه خاطره ها ....


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم تیر 1389ساعت 1:45  توسط محمد جواد  | 

مي دانم نامه ام را حتي اگر در آخرين روز حيات زمين به دستت برسد مي خواني

بيا به کوچه هايي که امشب ميزبان قدمهاي من و تو خواهند بود سلام کنيم

بيا به ياد چشمهايي که در روزگار غم و غصه با ما گريسته اند گل سرخي در باغچه روحمان بکاريم.

شايد کسي را که با او خنديده اي فراموش کني

اما هرگز

کسي را که با او گريسته اي را از ياد نخواهي برد .

و من از هنگام تولد کائنات تا کنون سر به شانه هاي تو گريسته ام

پس چگونه مي توانم لحظه اي تورا فراموش کنم ؟

چگونه مي توانم با ابرهاي بهاري در سرودن تو همراه نشوم .

اگر به من بگويند :

فقط يکبار مي توانم تورا از پشت شيشه هاي مه آلود ببينم

و برايت دست تکان بدهم

واگر به من بگويند :

فرصتي نيست و فقط يک جمله مي توانم به تو بگويم

و پس از آن به ابديت مي رسيم

رو به رويت مي ايستم و مي گويم :

در قيامت هم نام تورا بر لب خواهم داشت


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم تیر 1389ساعت 1:44  توسط محمد جواد  | 

مرا از تازيانه هاي ساعت هميشه هراسي بوده است ...
از دقايقي که مي گذرند و به چشمان اشکبارم نيشخند مي زنند...
فاصله و جدايي تا اعماق وجودم ريشه کرده ،قلبم ديگر( ق ل ب) شده است ...
مدتهاست که در مسير مشقت باري پاهايم جا مانده است...
مسيراشکهايم هنوز هم بر تن سرد جاده پيداست...
برگ دفترهمچنان خسته از لمس تن سرد قلم و قلم بي رمق از تکرار يک جمله ...
عينک تار در کنار قلم و کاغذها مانده در حسرت ديدار دو چشم
و قهوه ي نيم خورده ي يک فنجان...
گاهي مدادهاي رنگي خيالم در ميان وسعت هزار رنگ واژه ها مي دوند...
و نقاشي مي کنندغم گمشده ي پنهان چشمم را و درازاي اندوهم را...
گاهي مي شکنند...آنها را مي تراشم ...
و خود در دور دستهاي وسيع انديشه ام طرحي مي کشم از سياهي زمان...
طرحي که چشمها ديگر نگران کسي نيستند و پروانه ها براي سوختن شمع بي تابي نمي کنند...
طرحي که قاصدک ها يا کوچ کرده اند يا مرده اند !!!
افسوس شکاف بي وفايي قلبها بزرگتر شده است...
ميان دو بي نهايت در رفت و آمدم...
بي نهايت عشق و بي نهايت جدايي !!!!
اين دست تقدير بود که من در نقطه ايي اسير باشم و او در خطي مستقيم تا بي نهايت حرکت کند...
و در اين ميان دست و پا زدن هاي من در اين پيله ي پست،که چه بي حاصل بود...
امروز من از او دور خواهم شد تا آنجا که از تابش نگاه او در کسي ياچيزي پناه بگيرم ...
و او را براي کساني رها خواهم کرد ...
که روح نگاه هاي او را هرگز در نخواهند يافت...
با دستهايي پر از خداحافظي هاي نيمه کاره کسي زير پوست شهر مي گريد ....
به صداقت يک ديوانه قسم ،عشق چيزي نيست جز سه حرف...
که در آخر هم اين سه حرف مي پوسد در ميان برگهاي دفتر خاطرات ما...
و تنها بغض و سکوت حرف آخر است که ميشود ....
... يار هميشگي مان ...


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم تیر 1389ساعت 1:42  توسط محمد جواد  | 

يادته يه روزي بهم گفتي :
هر وقت خواستي گريه کني برو زير بارون که نکونه يه نامردي اشکاتو ببينه وبهت بخنده .
گفتم:
اگه بارون نباره چي ؟
برگشتي و گفتي :
اگه چشمهاي تو بباره اسمون هم گريش ميگيره .
گفتم :
يه خواهش ازت دارم وقتي که چشمهاي من ميخواد بباره ميشه تنهام نذاري ؟
گفتي : به چشم ..................

اما حالا دارم گريه ميکنم ولي اسمون نميباره تو هم اون دور وايسادي و بهم ميخندي .



+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم تیر 1389ساعت 1:40  توسط محمد جواد  | 

باز هم به پشت ديوار رسيده ام. ديواري که تو عشق من
به دور خود کشيده اي. ديواري نا ديدني که فقط
من و تو مي توانيم حسش کنيم. مي دانم خوابيده اي
حتي در خواب هم اين فاصله نحس و بد يمن را همراه داري
چيزي در وجود نازنيت مي گويد: نزديک نشو
اينجا حريم من است. ولي مگر من و تو ما نشده بوديم
مگر قرار نشده بود از خود تنها و مجردمان سخني نگوييم
ايستاده ام بر آستانه دروازه ديوار تو. دستانم کوبه در را
جستو مي کند ون مي يابد. مي روم کنار از دور نگاهت
ميکنم و در دل مي گويم: حصارها را بردار و آرزوها
مي کنم فرياد خاموشم را بشنوي.


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم تیر 1389ساعت 1:37  توسط محمد جواد  | 

http://gharibaneh22.blogfa.com/

در كویر خلوت دلم با لبانی تشنه راه دشواری را در پیش گرفتم

می دانم كه نیاز به جرعه آبی دارم تا خود را با آن سیراب نمایم

در قلبم غوغایی است غوغای عشق تو

نگاهت برایم همچون رودخانه ایی است كه هرگز درآن ركودی نیست

می خواهم كه مرا به حال خود وا مگذاری و مرا همیشه با خود همراه سازی

بگذار تا از احساسات شیرینت لبریز شوم

بگذار تا به وسعت قلب پرمهرت دست یابم

زلالی عشقت را از من مگیر، انشای چشمت را برایم بخوان

 تا با شنیدن آن سرشار از شادی شوم  

دریچه ی نگاهت را به روی من مبند مگذار تا نگاههای محبت آمیزت انتها یابد

بگذار تا با دلی سیر به تماشایت نشینم و از عمق نگاهت سیراب شوم

تو در پاسخ به عشقم همیشه سكوت را اختیار كردی

 و هرگز به خود اجازه ندادی كه از لبانت شكوفه های عشق و محبت بیرون بیاید

 و بوی عطر خوش آنان مرا مدهوش كند

ای رویای دیرینه ی من بگذار روییدن نرگس را در نگاهت ببینم

بگذار باران عشقت بر من ببارد تا من در زیر این باران زیبا خود را سیراب نمایم

بگذار تا برگهای خسته ی پاییزان به رقص عاشقی در بیایند

 تو را قسم به مقدسات عالم که بگذار کویر دلت به دریا راهی یابد

بگذار برایت همچون زلیخای یوسف باشم

بگذار تا جاودانگی عشق را در خود ببینم

بگذارتا صدف دریای دل من باشی

كه مروارید درونش برایم درخشش عشق زیبای تو را داشته باشد

می خواهم در كنار تو به اوج ابرها برسم

 ای ستارگان آسمان همه بدانید و راز مرا همیشه با خود همراه سازید

 که من او را چگونه دوست داشتم

 ای آفتاب عالم تاب بدان که همچون تو همیشه سوزان و پر نور بودم

 اما هیچگاه ابر غرور و تکبر او نگذاشت تا انوار طلایی خود را بر او بگسترانم 

عشق من در مهتاب آسمان دلت شعله كشید

    پس پذیرای آن باش و پرده ی بی مهری را بر روی آن مكش

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم اسفند 1388ساعت 12:38  توسط محمد جواد  | 

خداحافظ، برو بانو، برو که وقت پروازه
برو که ديدن اشکات، منو به گريه مي ندازه

نگا کن، آخر راهم، نگا کن آخر جاده ست
نمي شه بعد تو بوسيد، نمي شه بعد تو دل بست

منو تنها بذار، اينجا، تو اين روزاي بي لبخند
که بايد بي تو پرپر شد، که بايد از نگات دل کَند

حلالم کن اگه ميري، اگه دوري اگه دورم!
اگه تو گريه مي خندم، حلالم کن، که مجبورم

نگو عادت کنم، بانو، که مي دوني نميتونم!
که مي دوني نفسهامو به ديدار تو مديونم!

فداي عطر آغوشت، برو که وقت پروازه
برو که بدرقه داره، منَم به گريه ميندازه

برو بانو، خداحافظ! برو، تو گريه حلالم کن!
خداحافظ، برو اما، حلالم کن، حلالم کن!

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم دی 1388ساعت 1:14  توسط محمد جواد  | 

خدا رو می خوام نه واسه اینکه ازش چیزی بخوام
خدا رو می خوام نه واسه حل مشکل و غصه هام
خدا رو دوست دارم نه واسه ی جهنم و بهشت
خدا رو دوست دارم ولی نه واسه ی زیبا و زشت
خدا رو می خوام نه واسه ی سکه و پول و مقام
خدا رو می خوام که فقط تو رو برام نگه داره
خدا رو دوست دارم واسه اینکه تو رو بهم داده
خدا رو دوست دارم چون عاشق بودن رو یادم داده
خدا رو خیلی دوست دارم چون عاشقا رو دوست داره
خدا رو دوست دارم چون عاشق رو تنها نمی ذاره
خدا رو دوست دارم واسه اینکه حواسش با منه
خدا رو دوست دارم آخه همیشه لبخند میزنه
خدا رو دوست دارم واسه اینکه من و تو با همیم
خدا رو دوست دارم که می دونه ما عاشق همیم...

خدایا دوست دارم

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 16:45  توسط محمد جواد  | 

قصه عشق من و تو

قصه درد و جداییست

وقت لبخند دوبارم

لحظه سبز رهاییست

قصه عشق من و تو

قصه برفه با خورشید

بشکنه دست کسی که

پر پروازمونو چید

عشق ما زنده می مونه

قدرتش شاید بتونه

بعد مرگ تو آسمونها

ما رو بهم برسونه

میدونم تو قلب تو من آخرینم تو

بدون تو دشت عشق عاشقترینم

به خدا بعد تو مردم تا به امروز

نمی تونم جای خالییتو ببینم

همیشه فاصله بین دست ما بود

گریه هامون تو دلامون بی صدا بود

صخره سکوت شبهای من و تو

سقف عشقمونو کرد سیاه و نابود

عشق ما زنده می مونه

قدرتش شاید بتونه

بعد مرگ تو آسمونها

ما رو بهم میرسونه

شهاب بخارایی

gharibaneh22.blogfa

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 2:31  توسط محمد جواد  | 

اين روزها به لحظه اي رسيده ام که با تمام وجود ملتمسانه از اشکهايم مي خواهم که يادت را از ذهن من بشويد... يادت را بشويد تا ديگر به خاطر تو با خود جدال نکنم ...

من تمام فرياد ها را بر سر خود مي کشم چرا مي دانستم که در اين وادي ، عشق و صداقت مدتهاست که پر کشيده اند اما با اين همه تمام بدبيني ها و نفرتها را به تاريک خانه دل سپردم

و در گذرگاهت سرودي ديگر گونه اغاز کردم و تو... چه بي رحمانه اولين تپش هاي عاشقانه قلب مرا در هم کوبيدي ...

تمام غرور و محبت مرا چه ارزان به خود خواهيت فروختي ، اولين مهمان تنهايي هايم بودي...
روزي را که قايقي ساختيم و آنرا از از ساحل سرد سکوت به درياي حوادث رهسپارکرديم دستانم از پارو زدن خسته بود ... دلم گرفته بود...

زخم دستهايم را مرهم شدي و شدي پاروزن قايق تنهايي هايم... به تو تکيه کردم...
هيچ گاه از زخمهاي روحم چيزي نگفتم و چه آرام آنها را در خود مخفي کردم ...
دوست داشتم برق چشمانت را مرهمي کني بر زخمهاي دلم اما لياقتش را نداشتم....

مدتها بود که به راه هاي رفته... به گذشته هاي دور خيره شده بودي ...من تک و تنها پارو مي زدم و دستهايم از فرط رنج و درد به خون اغشته بود... تحمل کردم ... هيچ نگفتم چون زندگي به من اموخته بود صبورانه بايد جنگيد ...

به من اموخته بود که در سرزميني که تنها اشک ها يخ نبسته اند بايد زندگي کرد...
اما امروز دريافتم که حجمي که در قايق من نشسته بود جز مشتي هيچ چيز ديگري نبود...
و اي کاش زود تر قايقم را سبکتر کرده بودم...

با اين همه... بهترينم دوستت دارم ... هرگز فراموشت نمي کنم...

هيچ کس اين چنين سحر اميز نمي توانست مرا ببرد آنجايي که مردمانش به هيچ دل مي بندند با هيچ زندگي مي کنند به هيچ اعتقاد دارند و با هيچ مي ميرند!

 

gharibaneh22.blogfa.

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 18:2  توسط محمد جواد  | 

 

سلام ...........

اينجا هوا ابريه!.........يعني دلي گرفته.........شايد غم دوريه!!

آخه مسافر من ..........از روزي که تو رفتي........شوق ترانه ها رفت !!

هق هق گريه موند و شبانه هاي بي تو !

از روزي که تو رفتي شوقي به زندگي نيست ..........

همش شده يه جمله ............يه جمله باروني .........که اي کاش نمي رفتي!

اشک گل سرختو طاقت داري ببيني؟

طاقت داري بشنوي صداي التماسو؟

با اونهمه عطوفت! اي خود آيه عشق!!چي شد تنهام گذاشتي؟

شدم اسير لحظه!! يعني که تنها موندم ..............

نشستم و نوشتم تموم لحظه هامو ...........که يه روزي بفهمي بي تو چه ها کشيدم !

دستام اگه خاليه به ناز چشمات قسم ؛گل سرخي نمونده!........

تموم شهرو گشتمگل سرخي نديدم لايق دستاي گرمت........

بي تو جوري شکستم که هر کسي که رد شد .........انگار ديوونه ميديد!!

آخه فداي چشمات؛ چي خواستي که نداشتم ؟

کاش يه روزي بيدار شم ؛زندگي رو ببينم .........زندگي براي من يعني حضور چشمات!

کاش که يه روز برگردي

gharibaneh22.blogfa

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 12:14  توسط محمد جواد  | 

 

حالا ديگر
نه از حادثه خبري هست
و نه از اعجاز آن چشم هاي آشنا

.
.
.

از دلتنگي ها هم که بگذريم
تنهايي
تنها اتفاق اين روزهاي من است . . .

gharibaneh22.blogfa

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 0:14  توسط محمد جواد  | 

وقتي که ديگر نبود من به بودنش نيازمند شدم
وقتي که ديگر رفت به انتظار امدنش نشستم
وقتي که ديگر نمي توانست مرا دوست بدارد
من او را دوست داشتم
وقتي او تمام شد من اغاز شدم و چه سخت است ...
تنها متولد شدن
مثل تنها زندگي کردن
مثل تنها مردن ...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 11:47  توسط محمد جواد  | 

gharibaneh22.blogfa

من غمگینم
زیرا مرده شورها از مرگ انسان ها شاد می شوند
دلم میگیرد
دختر هایی را میبینم که عشق معامله می کنند
و جنین سقط شده می خرند
هم کلاسی هایم در شعر ها و رمان های عاشقانه ی سال غرق اند
 

 

قلب هایمان الوده به کوچه و خیابان است
و به نامه هایی که از پشت شیشه های سخت و قطور به ما می رسد

دست هایم را می نگرم
چیزی جز هیچ نمی بینم
و چسب خورده ترین قسمت سینه ام می شکند دوباره...

که در تمام ساعت های سکوت
سعی به جمع کردن آن داشته ام

 

اکنون که به بیرون می نگرم کسی در کوچه نیست

در را که باز می کنم
الوده ترین رز دنیا را در سپید ترین دست ها میبینم
به چشم های گناهکارش خیره میشوم
و منتظر
که کسی دست های خالی ام را پر کند

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 15:16  توسط محمد جواد  | 

gharibaneh22.blogfa

چشمانم را می بندم،در جنگل باران می بارد.

جهان همچون گورستانی بزرگ است،

انسان به خاک سپرده می شود و آرزوهایش بر باد ...

صورتم را بر خاک می گذارم ودر حالی که در خاک نفس می کشم،

بر مزارم اشک می ریزم.

به گلهای قالی خیره می شوم، و بوی دشت همه جا را پر می کند;

در آینه خیره می شوم

و در بوی خاک غرق می شوم ...

«عاقبت یک روز مرگ از راه خواهد رسید»

سکوت مرا خواهد شکست.

به آسمان نگاه می کنم و با خود فکر میکنم

که ما هم مثل ابرها از هم دور می شویم و کم کم پراکنده می شویم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 5:14  توسط محمد جواد  | 

 

صداي پاي تو را باد تا كجا ها برد ؟!

در اين كوير كه ردِ بهار هم پژمرد

گذشت اگر چه زمستان ، چه سود؟ كه بي تو

بهار سبز دلم در خزان ماتم مرد

تو چون شهاب گذشتي شبي ز ديده من

و بي تو دل زفراقت چه غصه ها كه نخورد؟

دوباره عطر تورا دل بهانه كرده ، بيا

كه بي تو حوصله شعر و شاعري افسرد

مدام ياد تو ماهي تنگ ذهن من است

اگر چه واژه كوچ تو!، خاطرم آزرد

اگر چه پيله غم بسته بر دلم اين عيد

دوباره عطر تو رو با خودش بهار آورد


غم دوري خيلي سخته مخصوصاً اگه تو باشي

مخصوصاً اگه بري تو ديگه پيش من نباشي 

مي دوني كه بي توموندن توي دنيا يه عذابه

اگه تو يه روز نباشي زندگيم بي تو خرابه

نزار اينجا من بمونم حيرون و خيلي پريشون

مهربون برگرد تو پيشم دلمو اينقدر نسوزون

نگو كه خبر نداري دارم از دوريت مي ميرم

جاي دستاي قشنگت دستاي غمو مي گيرم

نمي تونم نمي تونم ديگه من بي تو بمونم

به خدا سخته واسه من كه ديگه تو رو نبينم

              بيا و منو رها كن، از غم و غصه جدا كن                 

بيا و بمون كنارم به دلم تو اعتنا كن

منمو دلي شكسته كه  به پات هنوز نشسته

تويي و دوري چشمات بي تو بودن خيلي سخته

غم دوريتو نمي شه يكمم تحملش كرد

نميشه طاقت بيارم توي دنياي پر از درد

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 1:19  توسط محمد جواد  |